تبليغاتX

به ماه به آیینه به آب،

با خط و نوشته ام  اگر رنجاندمتان

حلالم کنید رفقا...

 

 *پست آخر

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 14:0  توسط ندا 

 

هر از گاهی میان خاطره ها پرسه می زنم، از دیوار یادها بالا می روم و از پنجره ی سال هایی که گذشت و می گذرد به باغ خاطرات نابم سرک می کشم.

تلخ و شیرین، عزیزند که چون گنج درد آور اما شیرینی در پستوی روزمرگی هایم پنهان کرده ام و گذاشته ام بمانند برای شب های تنهایی و روزهای دلتنگی که مرهمی باشند... عطر و موسیقی که عجیب خاطره های خاک شده را برایم زنده می کند و حس می کنم همانجا ایستاده ام و زمان هم! و تکرار می شود غم مبهم و آرام خاطره هایی که با دیگران شریکم اما فقط مال من است!

خاطره ی روزهای زخمی و حتی آنها که با همه ی شیرینی شان ذهن را می گزند که دیگر نیستند، تمام شدند و تکرار نمی شوند... خاطره ی آدم ها و سایه هایی که هر کدام چیزی از خود در من جا گذاشتند، آمدن ها و رفتن هایی که تکه ای از من را با خود بردند، صداهایی که هنوز در گوشم زنگ می زنند و خاطره ی تصویرها و تصورهایی که اینجا، توی سرم، ته قلبم، روی خطوط سیاه و سفید دفترم و نگاه های خیره ی دورم جا خوش کرده اند...

دردهای لذت بخش کهنه ای که به بودنشان خو می کنم و خیالم را به هوایشان پرواز می دهم، خاطره ی ماندگار اولین ها و آخرین ها و تکرار مکرر ای کاش ها و یادش به خیرها...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 15:33  توسط ندا  | 

 

شجاعت پیدا کردن مگر چقدر سخت است؟ شجاعت پیدا کردن مگر چقدر عجیب و غریب است؟ چرا دیگر هیچ کس شجاعت ندارد؟ چرا دیگر هیچ کس فکر نمی کند که باید تکانی به خودش بدهد و یک شجاعت تکان خورده پیدا کند؟ چرا هیچ کس شجاعت ندارد تا در چشم های من طولانیِ طولانی زل بزند؟ چرا هیچ کس شجاعت ندارد آن طور که فکر می کند و آن طور که قلبش فکر می کند زندگی کند؟ چرا هیچ کس نمی فهمد که من نصفه مانده ام که من از همه چیزها نصفه مانده ام که من از همه آدم ها نصفه مانده ام...

چرا من دنبال کسی هستم که نصفه نباشد؟ چرا من دنبال آدم شجاعی هستم که هم شجاعت داشته باشد در چشم های من زل بزند و هم جرات داشته باشد یک دل سیر زندگی کند؟!

*از کناب شاید اسم من...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 12:27  توسط ندا  | 

و خدا زن را آفرید

و خدا زن را از پهلوی چپ مرد خلق کرد

نه از سرش، تا فرمانروای او باشد

نه از پایش، تا لگدمال او شود

بلکه از پهلویش، تا با او برابری کند

و از زیر بازویش، تا مورد حمایت او واقع گردد

و از نزدیک ترین نقطه به قلبش، تا دوستش داشته باشد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 10:38  توسط ندا  | 

 

ببخشید که مزاحمتان می شوم و حوصله تان را نه حالا، که همیشه سر می بَرم، ببخشید که "شما" صدایتان می کنم و در مقابلتان دیگر آن احساس صمیمیت و نزدیکی را ندارم. راستش را بگویم این روزها از شما می ترسم! بالاخره بارها به چشمم دیده ام که هر کاری بخواهید، می توانید وانجام می دهید و زورتان آنقدر زیاد است که همه به شما احترام می گذارند، از کارهای پیش بینی نشده تان می ترسم، از اینکه شاید یک روز مهربان باشید و فردایش عصبانی، از اینکه نمی دانم چه کار کردم که شما با من بداخلاقی می کنید...

بگذارید بی پرده بگویم دیگر مثل قبل ها دوستتان ندارم! شاید برای این باشد که شما هم دوستم ندارید، خودتان بهتر می دانید که عشق و علاقه ی یک طرفه اصلا خوب نیست، بالاخره آدم خسته می شود و یک جایی کم می آورد. من همیشه سعی کردم که به حرفتان گوش دهم و این یعنی اینکه دوستتان دارم و یا وقتی به من لطف می کنید می فهمم و تشکر می کنم اما چه فایده که شما نه به تشکر من نیاز دارید و نه به علاقه ام توجه می کنید! و من آنقدر دلسرد می شوم که خود را در مقابل شما همان گربه ی کتک خورده ای می بینم که باید گوشه ای کز کند و جلوی دست و پا نباشد تا بیشتر از این لگد مال نشود...

و وقتی همه ی کارها خراب است آن ته مَه های دلم یاد شما می افتم که اگر می خواستید می توانستید درستش کنید و یا اینکه همش زیر سر شماست! آن وقت است که نا امید می شوم وهمه می گویند نا امید شیطان است اما خودتان قضاوت کنید آدمی که هیچ چیز برای خوشحال شدن نداشته باشد و هیچ کسی حتی شما نمی خواهید کمکش کنید چطوری امیدوار باشد؟!

 یک زمانی بود که تنهایی را خیلی دوست داشتم، آن وقتها در تنهایی هایم بیشتر خودم را کشف می کردم و این لذت بخش بود اما حالا وقتی تنها می شوم انگار که همه ی فکرهای غم انگیز دنیا توی سرم سوگواری می کنند،ــ شما که همیشه تنهایید غمگین نمی شوید؟! ــ و هر چقدر که سعی می کنم نه که نخواهم، نمی توانم خودم را شاد و سرزنده نشان بدهم اصلا هیچ وقت بلد نبودم تظاهر کنم. خودم هم از اینکه همش ناله کنم متنفرم، از اینکه ترحم انگیز باشم، از اینکه نا امید و افسرده باشم بیزارم برای همین است که با کسی جزشما حرف نمی زنم! من وقتی می نویسم که، غمگینم چون آدم وقتی غم دارد دلش می خواهد حرف بزند و وقتی هم که دوست نداشته باشد به کسی بگوید مجبور می شود که مزاحم شما شود. حالا که خوب فکر می کنم می بینم همین که به من وقت ملاقات می دهید و حرفهایم را گوش می کنید و نامه هایم را می خوانید خوب است حتی اگر کمکی نکنید، حداقلش این است که به کسی نمی گویید و یا آدم از گفتنش احساس حماقت و پشیمانی نمی کند وکلی سبک می شود.

باید بیشتر به رابطه ام با شما توجه کنم شاید حق با شما باشد من که برایتان کاری نکردم که از شما انتظاری داشته باشم! شاید نباید به زور و با خواهش و اشک از شما چیزی بخواهم که چیزی که به اجبار و اصرار زیاد به دست بیاید به راحتی هم از دست می رود... شاید باید تمرین کنم که به این زودی ها تسلیم نشوم و خوار و کوچک شدن در برابر شما را ترجیح بدهم به حقارت در برابر بندگانتان، شاید اگرعشق من به شما واقعی ست نباید به این زودی ها جا بزنم!

و وقتی اینطوری فکر می کنم دیگر آنقدرها هم نا امید نیستم و همینطوری ناگهانی برای خودم هدف و انگیزه پیدا می کنم هرچند نمی دانم چقدر دوام بیاورد یا من را به کجاها بکشاند، اما همین که هست خوب است.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 15:55  توسط ندا  | 

 

از خودم گریختم، به خودم خیانت کردم و تکه تکه از دست رفتم... منطق دو دو تا چهارتایَم را به کار گرفتم و دل بیچاره شد، همان که هیچ گاه پایش را از گلیمش درازتر نکرده بود...

 روحم را بابت خردترین چیزها کرایه دادم و چه گرفتم در اِزایش؟ روحی که وقتی مال خودم بود با باد و باران و ماه پروازش می دادم. خیال را کشتم و زندگی را هدر دادم، آنقدر که تمام شد...

برای سال های از دست رفته، دلخوشی ها و امیدهای واهی، نرسیدن های نه چندان اتفاقی، نچشیدن لحظه ها و طعم های خوب دنیا، گم شدن ها و جا ماندن ها، خواستن ها و نتوانستن ها، جرقه های امید و ترانه های سپید و آدم هایی که می شد خاطره انگیز تر از این باشند، پژمرده ام...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 14:56  توسط ندا  | 

دل من برایت تنگ است، به اندازه ی ده سال ندیدنت و ده سال نبودنت... نمی دانم آنجا خودت، دنیایت و آدمهایش خوب هستید یا نه اما نگران ما نباش، حال ما بد نیست، دنیایمان آشفته است اما هنوز مانده تا به آخر برسد و آدمها هم، اگرچه بد و سرد اما... بگذریم. از آن یکشنبه ی تلخی که رفتی اینجا خیلی چیزها عوض شده، نوه هایت بزرگ شدند، بزرگترها پیر شدند، خیلی ها  رفتند و خیلی ها آمدند.

سالهای اول رفتنت هر شب خواب می دیدم که تو زنده ای و نباید روی تو خاک می ریختند اگرچه برای من همیشه زنده ای، و دورتر که شدی خوابهایم هم مه آلود شد و سالها پشت پرده ای از غبار با پیراهنی گل گلی می دیدمت که می خندی و فقط نگاه می کنی همین که می خندیدی  دلم خوش بود که خوبی. چه خوب شد که رفتی و آنجا می خندی که اینجا نمی خندیدی که اینجا همش درد بود و سکوت و تنهایی...

گاهی به تو فکر می کنم به کودکی های غریبانه و جوانی مظلومانه و به پیری ات که در چشم انتظاری و بیماری گذشت به روزهایی که دلت پرواز می خواست...

یادش به خیر بچگی هایمان که با هزار ترفند از تو دست خط می گرفتیم و صدایت را ضبط می کردیم برای دلتنگی های این روزهایمان، چه حیف که حالا تو را نداریم و یادگاری هایت هم گم شده اند...

مهربان میهمان نواز من که حتی هنوز هم روزهایی که منتظر میهمانی سر از پا نمی شناسی و هنوز هم وقتی همه دور هم جمعیم تو آنجا خوشحال و آرامی، که من این ها را به خواب دیده ام. من همیشه در خوابهای رنگی ام به دنبال تو می گردم به دنبال نگاهی، صدایی و حتی لبخندی کمرنگ از تو و همه ی این ده سال پنج شنبه ای نبود که بی یاد تو غروب شود من هنوز هم وقتی به دیدنت می آیم سلام می کنم و وقت رفتن خداحافظی، چراکه ایمان دارم می بینی و می شنوی. من این روزها بیشتر از همیشه به دعاهایت محتاجم و چشم به راه... دعایم کن که تو آنجا به خدا نزدیکتری و دعای مادربزرگ ها حتما مستجاب است.

خداحافظ

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:0  توسط ندا  | 

-تظاهر می کنه می فهمه در حالیکه نفهمیدنش انسانی تره، از اینکه حرفهامو بهش گفتم احساس حماقت می کنم!

-حیفِ اون همه علاقه و اعتقاد که زیر پای ریا و سیاستهای حال بهم زنت له شد، نمی بخشمت استاد! حتی اگه حق به گردنم داشته باشی!

-عذاب آوره تحمل آدمی که برای جلب توجه و محبت دیگران فقط ناله می کنه، انگار حتی یک لحظه هم تو زندگیش احساس خوشبختی نکرده!

-چقدر خوبه که نماز بارون جزو واجبات نیست که اگه بود شمالی ها همه ی عمر به عبادت ایستاده بودند! خدایا چی بگم به این نعمت قشنگت که خیلی ها آرزوشو دارند؟ اما حواست به شکوفه های پرپر درخت گیلاس هم هست؟ می شه لطفا بسه؟ یکسال منتظر بوی دیوانه کننده ی بهار نارنجم تو که این دلخوشی ساده رو از من نمی گیری؟

-منو ببخش که بهترین دوستت هستم، اما، تو نیستی!

-چقدر تو خوبی که در برابر این همه بی رمقی و سردی من، هنوز هم با اشتیاق و حرارت از احساساتت می گی. شرمندم، نه که نخوام مثل تو باشم، بلد نیستم...

-جز اینکه دست دلت رو شد و طلسم سکوتت رو شکستی، نه دردی از تو کم شد و نه حتی گفتنش آرومت کرد!

-قربون غیرتت برم که این روزا جز خودت تاب دیدن کسی رو تو قلبم نداری قهر می کنی و همه ی عشقم دلگیر می شه و همه ی دعاهام بی اثر... به من هم حق بده اگه می خوام همش مال من باشی بهترین خدا،بهترینِ بهترینِ من.

-خنده داره که برای رو دست نخوردن از دنیا همیشه خودت رو مجبور به دیدن نیمه ی خالی لیوان کنی! بالاتر از سیاهی رنگی نیست!

-چقدر دیدن یک خوابِ خوب می تونه یک روزت رو ملایم و قشنگ کنه، حتی اگه رویای دور از دسترس باشه!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 13:1  توسط ندا  | 

 

من هنوز هم به چشم هایت معتادم ، به آن دو ستاره ی غمگین و خسته که می درخشند ، چقدر حرف دارند و چقدر خاطره ...

آنقدَر عمیق که صدایش را می شنوم و فراموش می کنم خودم را و دنیا را، چرا اینقدر آئینی می نگری؟ می گریزم اما... شرمسارم! از آن همه مهربانی و نزدیکی و این همه غفلت و دوری. چه بهانه ای بیاورم که به تو مدیونم و به خودم بدهکار، برای لحظه هایی که در گذر تقویم بی تو به فنا رفت و آرامشی که بی تو محو شد و دردهایی که بی تو ناگفته ماند، و هر چه دنبال خودم گشتم بیشتر گم شدم!

مرا ببخش به خاطر راهی که با بودنت می شد رفت و نرفتم، دنیایی که می شد ساخت و نساختم ، و همه ی دلخوشی که با تو می شد باشد و نبود. بعد از تو هرچه شد مسموم بود و هرچه نشد بیرحمانه سقف دل را خم کرد که اگر نبود چشمانت با باد می رفتم ... مرا ببخش برای این همه ناسپاسی و فراموشی.

من اما دوباره تو را جستجو کردم ، نه در خوابها و رویاها و عکسها و لبخندها، تو را در تو که به جز حضور تو هیچ یک از نشانه های خدا تسکینم نداد.

من هنوز هم تا کفش های رفتن را جفت می کنی فرو می ریزم، غریب می مانم و زرد می شوم. هنوز هم دریچه ی روشن یادت آنقدر به رویم باز می ماند تا بازگردی و همه ی روحم از شور نگاه تو پر می شود، چشمانم را می بندم و تو آرام و مهربان در خیالم پرسه می زنی.                                                  

من هنوز هم تنفس قلبت را پشت این همه حصار و فاصله می شنوم و موسیقی تبسمت را که میان این همه هیاهو هنوز هم آرامش بخش است، هنوز هم بغض نگاهت را گریه می کنم و صبوری دستانت را با همه ی دلم می فهمم.

نازنین ِخوب روزها و روزهای خوب، من هنوز هم گاهی به آسمان نگاه می کنم و قسم می دهم آفتاب را، چهره ات را نسوزاند، باران را خیست نکند و باد را که سیلی ات نزند، قسم می دهم ماه را که شبت مهتابی باشد و خدا را که با طراوت و شاد باشی که چه احساس خوبی ست شادمانی تو.

من هنوز هم به رسالت آمدنت به این دنیا ایمان دارم، معنای تازه بخشیدن به بودن... تولدت مبارک !

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 10:30  توسط ندا 

خوش به حال آن کودکی که شوق بزرگ شدن داشت و دنیا خسته اش نمی کرد،می خواست دکتر شود و همه ی دردها را با کمی پماد و چسب ضربدری درمان کند،می خواست نقاش باشد و هر روز امیدوارانه منتظر می ماند تا نقاشی اش را در برنامه ی کودک نشان دهند و همه ی جایزه هایش مداد رنگی و ماژیک و آبرنگ بود، همه ی نقش اول های تئاتر مدرسه را بازی می کرد به امید روزی که هنرپیشه شود،می خواست فرمان دوچرخه را نگیرد و رکاب بزند، شب ها به مداد جادویی بلندی فکر می کرد که مشق هایش را می نوشت و روزی را می دید که برای تمام سوالهایش جوابی یافته است...

خوش به حال آن نوجوانی و شوریدگی، بار سفر به مقصد خورشید بسته بود می خواست عاشق شود و پرواز کند، همه ی دنیایش آرزو بود، می خواست اولین باشد و اولین ها را تجربه کند، می خواست دنیا را به کرنش وا دارد، آنقدر بهانه داشت که سدها را بشکند بی آنکه دلش برای فردا بلرزد بی آنکه اگرها و شایدها بال هایش را قیچی کنند...

و جوانی و سردرگمی... دلی که گاهی برای آن کودک معصوم می گیرد از غفلت روزهایی که نقاشی های بی تمبر و آدرسش پای صندوق پست پاره شدند، از سادگی نگاه دکتری که همه ی دردهای دنیا را به راحتی درمان می کرد، از آرزوهایی که باد برد و شور و شوقی که پژمرد و دلی که هنوز گره نخورده با عشق غریبه شد و پاهایی که بزرگ شدند و بال پریدنش را کوچک و کوچکتر کردند و نفهمید که بر سر دلش چه آورد و نخواسته با عمرش چه ها کرد...

دختری که حرف آخر اسم کوچکش حرف اول آغاز است نمی خواهد و نباید بهانه های تازه دهد دست دلش برای وا دادن، جا زدن و خستگی. او هنوز و هر روز کودکی ست که دیروز بود، آنقدرها هم سخت نیست هنوز خیلی مانده به آن بالاها، به آسمان! سرخوشانه و بی صبرانه باید منتظر روزهایی باشد که بر اوج قله های شادی، عشق، رویا و پیروزی ایستاده است. چیزی نیست! تنها اتفاقی که افتاده این است که دیگر سه،چهار ساله نیست، از امروز بیست و چهار ساله است، فقط همین!

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 11:0  توسط ندا  | 

 

نباید بگذارم آرزوهایم کوچک شوند باید خودم را قد آرزوهایم کنم ، آزروهای دور و همیشه دست نیافتنی ام!

این که بد نیست آدم های بزرگ آرزوهای بزرگ دارند! شاید چون برای من دورند بزرگند همه ی بزرگها که دور نیستند، دورها بزرگ به نظر می آیند. خودم را کوچک می کنم، بهتر است از خرد شدن آرزوهایم که همه ی زور زنده ماندنم است! اما نه! بایدبزرگ شوم اما اگر بزرگ شدم و آرزوهایم رنگ باختند چه؟! من از بی آرزویی آزاد نیستم ، زندانیم، کمش را هم نمی خواهم همین قدر که باشد من هم هستم حتی اگر تقدیر در نرسیدن باشد...

خدا را چه دیدی شاید یک روز من و آرزوهایم در آن دورها و شاید هم همین حوالی به هم رسیدیم وقتی که من خیلی بزرگم و آرزوهایم هم!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 20:11  توسط ندا  | 

اگر من جای تو بودم خودم و دنیا را اینطوری که تو آفریدی نمی آفریدم، اگر قدرت تو را داشتم خیلی کارها می کردم خیلی کارها که تو نمی کنی و من دلیلش را نمی دانم! اگر جای تو بودم مهربان تر بودم  ناله ها را فریادها را التماس ها را شانه نمی انداختم بالا، همان وقت که می خواستند می دادم، راضی نمی شدم به تکه پاره شدن مخلوقاتم برای پوچ ها و خالی ها، به سادگی نمی گذشتم از ضجه های عاجزانه، که بگویم حالا وقتش نیست که ثابت کنم بزرگم،قدرتمندم!

اصلا چرا اینطوری شدی؟ تو اینجوری نبودی! عصبانی شدی صبرت کم شده نامهربان شدی بی توجهی می کنی دل می شکنی پناهت را دریغ می کنی و حتی دیگر لبخند هم نمی زنی... این همه که گفتی هرچه می خواهیم از تو بخواهیم، خواستیم، دادی؟ همیشه وعده فردا می دهی! حالا که می خواهم بده اگر خوب نیست فکرش را از سرم بیرون کن، جور دیگری رفعش کن، اگر خوب نیست هیچ وقت نباشد برای دیگران هم نباشد! آری حسادت می کنم، به آنها که به تو نزدیکترند به آنها که لینکشان می کنی، به آنها که نشانه هایت را می فرستی به آنها که رفقای فابریکتند و من هر چه دویدم به تو نرسیدم، اگر من کمم تقصیر من که نیست هست؟

تو مرا آوردی، قبول که خودم هم خواستم اما مگر آن موقع ها که قرار بود پرتم کنی به این دنیا عقل حالا را داشتم! اگر داشتم که نمی آمدم، و تو فرشته ات را فرستادی تا انگشتش را بالای لبم بگذارد و مرا وادار به سکوت کند از آنچه دیده ام و شنیده ام، من ساکت شدم حتی فراموش کردم و هنوز جای انگشت فرشته ات روی صورتم مانده، اما تو چه کردی؟ تو که مسئولی، تو که ساختی ام، فراموشم کردی، بی پناه رهایم کردی، به امانِ که؟ مجبورم کردی به این مسابقه ی خنده دارِ نابرابر و حالا خودت آن بالا فقط نگاه می کنی و شاید دیگر نگاه هم نمی کنی...

مثل بچه ها خودم را برایت لوس کردم، عاشقت بودم و ناز کشیدم، درمانده بودم و التماس کردم، طلبکار شدم و اعتراض کردم،فریاد کشیدم،هرچه زور زدم نگاهم نکردی! خسته ام از این همه ندیدنت، نشنیدنت،پس زدنت.خودت خسته نشدی؟ نکند لذت می بری از اعتراف به حقارتم؟!

اگر من بدم و تقصیرکار،اگر ناسپاسم و بی لیاقت اگر بی توجهم تو مسئولی اگر بخواهی می توانی عوضم کنی از نو بسازیم. من که چیز زیادی نمی خواهم، فقط آن روزها که غیر از تو هیچ کس نبود، آن روزها که لذت حضورت را در پریشانی های کوچک و ناچیز بچه گانه ام حس می کردم، هرچه که بود پشتم گرم بود خیالم آرام بود دلم صاف بود، همه چیز بود و من همه را داشتم وحالا ندارم...

به کجا می کشی ام خوبِ من؟ اگر قرار است باز هم منتظر بمانم لااقل بگو، می مانم، امازیاد نه! این همه را وعده صبوری دادی و صبرکردم و حالا دارم شک می کنم به اینکه با صابرینی! راستش را بگو من که در لیست سیاهت نیستم؟ هستم؟!

هنوز هم به من امید هست، باور کن! مگر نه اینکه انسان ها بیش از همه موجودات خدا را می آزارند و خدا بیش از همه موجودات انسان را دوست دارد؟ مگر عشق کامل، عشق این خالق ناهشیار نیست؟

*شعری از فریدون مشیری

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 15:50  توسط ندا  | 

 

دچار روزمرگی که شدی انگار دیگر هیچ چیز خوشحالت نمی کند، هر لحظه منتظر یک تحول هستی ، یک اتفاق یک خبر یک تغییر اساسی در زندگی و بیشتر از آن در روحیه ات! منتظر یک چیز مبهم یک چیزی که خودت هم نمی دانی چیست و انگار که جز انتظار کاری از تو ساخته نیست، هر کاری هم که بکنی بی فایده است شاید هم وقتی که منتظری دچار روزمرگی می شوی!

احساس عقب ماندگی می کنی، می نشینی و آرزوهای دورت را نبش قبر می کنی، انگیزه هایی که حالا نداری شان! یا تو دلسرد شده ای و فراموش کردی و یا آنقدرها که باید، قوی نبودند که تو را دنبال خودشان بکشانند.

دچار روزمرگی که بشوی دلتنگی! ناامید از فردایی که قرار است بیاید و حسرت روزهایی که گذشته است، امروزت را هم زندگی نکرده ای...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 13:39  توسط ندا  | 

 

دراز کشیده ام، چشمانم را می بندم تا خود را وادار به خواب کنم. افکار زیادی توی سرم در حال رفت و آمد است، به روزی که گذشت فکر می کنم و به روزهایی که می گذرد. روزهای هفته را مرور می کنم .

 شنبه، شنبه هایی که همیشه رسم است شروع باشد، شروع کاری که همیشه پشت گوش انداختی، شروع هفته ای که باید تا می توانی بدوی، شروع اضطراب و دلهره ی من، شروع آن حس بی پناهی که  قیصر* می گفت.

یکشنبه ها، که همیشه بهترین و بدترین اتفاقات زندگیم در این روز بوده، یکشنبه هایی که همیشه در خیالم سفید است، یکشنبه هایی که هنوز خیلی مانده تا آخر هفته.

نمی دانم چرا روزهای زوج هیجان انگیزتر است،با اینکه سه روز از شروع هفته گذشته ولی دوشنبه است!

سه شنبه ی وسط پر از حساب و کتاب ِ کارهایی که کرده ام و فرصت هایی که باقی مانده، وسط هفته است و من نه دیگر اضطراب روز اول را دارم و نه رخوت روز آخر. سه شنبه هایی که نمی دانم چرا همیشه برنامه های سختِ درسی، روزهای سختِ امتحان، کلاس های سنگین، زنگ خطر تلنبار شده ها، نکرده ها، نخوانده ها، نشده ها، مانده ها، همه سه شنبه بوده اند.‌‌

چهارشنبه شد. یک شادی خفیف کودکانه، بالاخره چیزی نمانده، شوق در رفتن و کارهایی که همیشه حواله می شود به شنبه. چهارشنبه هایم همیشه زود گذشت.

 بالاخره پنجشنبه آمد. پنجشنبه ها برای من بهترین روز هفته بوده، چه آن وقت ها که مدرسه می رفتم و چه آخر هفته های تعطیل دانشگاه که به همه ی کارهای عقب مانده ی زندگی می رسیدم و چه حالا که روزهای هفته را هم گم می کنم! شیرینی پنجشنبه ها ی مدرسه را هنوز یادم نرفته و غروب زمستانش که چقدر دل انگیز بود و پنجشنبه هایی که می دانی فردا تا دلت بخواهد می خوابی، پنجشنبه هایی که همه ی خرید و مهمانی ات را به خود اختصاص می دهد، پنجشنبه هایی که حتی اگر در طول هفته بیکار باشی باز هم آرامش دارد و شب های شلوغ پنجشنبه های من، یکی یکی رفته ها را حضور و غیاب می کنم و برای شادیشان یادی از آنها.

جمعه است. جمعه های بیقراری*. هیچ وقت جمعه را جزو روزهای هفته حساب نکردم. جمعه های ذهن من خلوت است، ساکت است اما آرام نیست، دلکوکم اما نه به اندازه ی پنجشنبه ها!

شاید حس خوب و آرامش بخش پنجشنبه هایم برای این است که من عصر یک پنجشنبه ی بهاری به دنیا آمده ام!

 *بخشی از شعر لحظه های کاغذی، قیصر امین پور.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 18:46  توسط ندا  | 

 

"مردان در تصاحب عشق به وسعت نامتناهی نامردند، گدایی عشق می کنند تا مطمئن به تسخیر قلب زن نشدند، اما همین که مطمئن شدند، مردانگی را در کمال نامردی به جا می آورند"

نمی دانم چقدر این جمله درست است و اصراری هم در اثبات آن ندارم اما،صرف نظر از زن بودنم و مسائل فمنیستی که هیچگاه به آن معتقد نبوده ام، بی طرفانه و منطقی هم که فکر می کنم از جهاتی با "دکتر شریعتی" هم عقیده می شوم.

همیشه زن ها هستند که فداکارترند و برای حفظ یک عشق از همه چیز می گذرند، عشق زن ها حقیقی تر است، بی ادعاتر، بی چشمداشت، عمیق تر و مهم تر از همه پایدارتر. گاهی فکر می کنم که هیچ وقت یک مرد نمی تواند یک عاشق واقعی باشد، لا اقل آنطور که یک زن عاشق می شود!

 مجنون و فرهاد و... قصه اند، هر چند متحجرانه معتقدم که عشق آنها هم واقعی نبود که اگر بود کاری می کردند، مردش بودند و می ایستادند نه که از غصه بمیرند و نامشان از درماندگیشان جاودانه شود!

کاری به قصه ها و افسانه ها هم که نداشته باشم، همیشه، بی دلیل، حس من این بوده که در عشق زن ها مردترند!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 1:7  توسط ندا  |